اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم!

دیشب کاملا یوهویی گفت میای فردا ببینمت؟ کمکم کن کارای پایاناممو بکنم. گفتم باشه میام. رفتم دیدمش. به معنای واقعی کلمه زشته. صورتش واقعا زشته. قدشم کوتاهه. تنها حسن ظاهریش هیکلشه. ولی من دوستش دارم. تو یه خانواده ی داغون بزرگ شده پر از عقده و کینه است. ولی جنتلمنه. اما مشخصه که دوستم نداره. این اذیتم میکنه. من دوست ندارم هزینه ها همش گردن اون باشه. امروز هرچی اصرار کردم حساب کنم نذاشت. موقع برگشت بیشتر مسیرو پیاده روی کردیم چون میخواستیم باهم باشیم. توی مسیر داشت از خاطرات سربازیش میگفت و من بقدری خندیده بودم که دل درد گرفتم. کار به جایی میرسید که وسط راه وایمیستادم که کامل بتونم بخندم. چقدر حیف که این احمق از من خوشش نمیاد. چقدر حیف که من کم صبرم. دلم میخواد همش کنار من باشه. دلم میخواد همش باهاش حرف بزنم. با اینکه همش ناراحتم میکنه و استرس میگیرم از دستش ولی بازم میخوام که باشم باهاش. خاک تو سر من.

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 18:32 نويسنده unicorn |