اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم!

میشه گفت همه چی خوبه. من الان یه زندگی عادی و خوب دارم. از وقتی استعفا دادم درآمدم کمتر شده ولی خداروشکر صفر نشده کم و زیاد خدا میرسونه. امروز دومین جلسه ی فیزیوتراپی رو رفتم.نمیدونم چرا با این اپراتورای فیزیو انقد خوب ارتباط برقرار میکنم. این خانومه عاشقم شده. با اپراتور مامانم خیلی رابطم اوکی بود. همه چیز خیلی خوبه ها شرایط خونه, اوضاع مالی, الان یه دوستم دارم که هروقت دلم بخواد میتونم باهاش برم بیرون. تازه این پسره هم هست و میتونم با اونم برم بیرون. ولی با وجود این من ته ته ته ته دلم مرگ میخواد. من خوب میخورم, خوب میگردم , خوب معاشرت میکنم , تقریبا میشه گفت که خوب هم میخوابم ولی میل به مردنم همچنان زیاده. فکرکنم دیگه از دست رفتم. شاید دیگه نباید ادامهبدم بیشتر ازین. کاش خودش منو ببره که من مجبور به سلف دیستراکشن نشم. قبلا میترسیدم به خودکشی فکر کنم چون جراتش رو نداشتم. الان میترسم بهش فکرکنم چون هیچ بهونه و دلیل و انگیزه ای برای زنده موندن ندارم. هر لحظه آرزوی مرگ دارم. من دلم نمیخواد ناشکری کنم. ولی زندگی کردن این روزا خیلی سختم شده. خیلی زیاد. بی حس مطلق تمام وجودمو گرفته. یعنی آخر عاقبت منم قراره مثل همه اون آدمایی بشه که یک روز قبل مردنشون از ته دل داشتن میخندیدن؟؟؟؟؟ همونایی که هیشکی فکرشو نمیکرد خودشونو بکشن...........

آرزو دارم که شبی بخوابم و صبح دیگ از خواب بیدار نشم. من حتی از جهنمت هم دیگه نمیترسم. واقعا نمیترسم. بیا ببر منو با خودت.

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 21:10 نويسنده unicorn |