|
اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم! |
من خیلی میم جدید رو دوست دارم. همش دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی باید صبوری کنم. الان داشتم به میم 1 فکر میکردم. 9 تیر 98 بود که با میم 1 کات کردم. اون اولین پسری بود که من دیوونه وار دوستش داشتم. من هنوزم گاهی وقتا به دوتا پیام آخرش که فرستاد و من نتونستم بخونمشون فکر میکنم... 4 سال از اون روز گذشته. میم جدید رو ولی یجور دیگه ای دوست دارم. دیشب لیست کارایی که نوشته بودم دوست دارم باهاش انجام بدم رو نشونش دادم. 5 تا مورد توی لیست بود به محض اینکه دید گفت بیا دوشنبه مورد 1و2و5 رو انجام بدیم. من بسیار ذوق داشتم. حالا قرار شده سه شنبه بریم سینما ابلق ببینیم, بعدش واس ناهار بریم ساندویچ کثیف بخوریم و قرار شده که اون پیرهن چهارخونه و شلوار جین آبی بپوشه. امروزم وقتی بهش پیام دادم بهم گفت که رفته بوده مواد اولیه ی مورد 3 لیست رو تهیه کنه. یه چوب خیلی خوشگل گرفته بود. قراره با اون چوبه واسم یه قلب و یه روباه بسازه. من فکر میکنم دوستش دارم چون دلم میخواد بخاطرش هر کاری بکنم.الان داشتم به این فکر میکردم که اگه خدای نکرده موقع کار کردن بلایی سرش بیاد من حاضرم براش کمپوت آناناس بخرم. من حاضرم خودمو بخاطرش تغییر بدم, برخلاف عقایدم و شخصیتم حاضرم اینکارو بکنم. انقد دوستش دارم که نمیدونم باید چیکار کنم......