اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم!

همین. چیز خاصی وجود نداره.فقط انگار یه آتیشی شعله ور بود که الان دیگه خاموش شده. همون دیشبم خاموش شد.دعوا نکردیم، اتفاق خاصی هم نیوفتاد....صحبت کردیم فقط و اون خیلی واضح بهم گفت که چه احساسی داره و منی که اینهمه مدت نمیخواستم بپذیرمش بالاخره پذیرفتمش و الان خنک شدم.

دوباره احساس میکنم احمقم. یه احمق در سایز بزرگ.دلم نمیخواد اون قلبه رو دیگه ازش بگیرم.دلمم نمیخواد دیگه حتی ببینمش.تکرار میکنم اتفاقی نیوفتاده و اون هم چیز بدی نگفته فقط من دلم دیگه هیچ کدوم اینها رو نمیخواد!

+ تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ساعت 9:38 نويسنده unicorn |