|
اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم! |
همین. چیز خاصی وجود نداره.فقط انگار یه آتیشی شعله ور بود که الان دیگه خاموش شده. همون دیشبم خاموش شد.دعوا نکردیم، اتفاق خاصی هم نیوفتاد....صحبت کردیم فقط و اون خیلی واضح بهم گفت که چه احساسی داره و منی که اینهمه مدت نمیخواستم بپذیرمش بالاخره پذیرفتمش و الان خنک شدم.
دوباره احساس میکنم احمقم. یه احمق در سایز بزرگ.دلم نمیخواد اون قلبه رو دیگه ازش بگیرم.دلمم نمیخواد دیگه حتی ببینمش.تکرار میکنم اتفاقی نیوفتاده و اون هم چیز بدی نگفته فقط من دلم دیگه هیچ کدوم اینها رو نمیخواد!