اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم!

دیشب این موقع ها داشتیم‌ کلی حال میکردیم.قبل عروسی خیلی حرص خوردیم، پولم زیاد خرج کردم ولی خب راضی بودم چون حال کردم و خوش گذشت.امشبم خونه دایی کوچیکه شام مهمون بودیم.دلقکه، خاطره تعریف میکرد کلی خندیدیم.کلا تو جمع فامیلای مامان خوش میگذره، برعکس فاکیلای حسود و چشم تنگ بابا!

از روزی که پامو گذاشتم تو تهران همش به عین فکر میکنم.دلم میخواست ببینمش.ولی خب جواب منو نمیده.چند وقت پیشا که میم۲ حالمو بد کرده بود بهش پیام دادم.جواب پیامم رو با اس ام اس داد.ولی هیچ‌ حرف اضافه ای نزد.منم پیگیری نکردم دیگه.ولی دلم میخواست ببینمش.

با میم۲ دیگه صمیمی نیستم.هفته ی پیش باهاش حرف میزدم، نمیدونم چیشد که برگشت بهم گفت مثل همیشه همه چیو خراب کردم نه؟ منم برگشتم بهش گفتم:

خرابکاری که کاره منه. خودت گفتی هیشکی با من خوشحال نیست. پس اون تخصص منه.

اونم برگشت بهم گفت لال میشدم نمیگفتم کاش.

منم سکوت کردم و نگفتم خدا نکنه.یکم دیگه گلایه کردم،البته خیلی ملایم،فکر میکنم بهش برخورد.ولی اصلا اهمیتی ندادم.

چند وقتیه که مطمئن شدم اون آدمی که من دنبالشم نیست میم.من دلم میخواد یکی باشه که دوستم داشته باشه.نه اینکه من از عشقش تب کنم و اونم صرفا از سر احترام و عذاب وجدان باهام باشه.ولی آخر شب یک لحظه یاد اون سه شنبه ی منحوس افتادم.همون لحظه ای که دستمو گرفته بود و ناز میکرد....دلم خواست این حسه رو بازم تجربه کنم‌ ولی نه با اون...با یکی که دوستم داشته باشه.

تو کتاب زندگی عشق و دیگر هیچ نوشته بود که:

شما ممکنه یه آلوی خوش آب و رنگ و خوشمزه باشین،ولی حتی اگر بهترین آلوی روی کره ی زمینم باشین، یه عده هستن که از آلو خوششون نمیاد.ممکنه این افراد موز دوست داشته باشن.حالا فرض کنین شما عاشق کسی شدین که به جای آلو موز دوست داره.اونوقت شما سعی میکنین از آلو به موز تبدیل بشین،ولی حتی اگرم به موز تبدیل بشین شما یه موز دست دوم به حساب میاین.در‌حالی که اگر آلو باقی میموندین ممکن بود یکی که عاشق آلوعه بیاد سراغتون و شما رو ستایش کنه.شده حکایت ما.

دلم گرفته امشب و از هر دری هم حرف زدم چون چند وقت بود سرم شلوغ بود و نمیتونستم بنویسم.

+ تاريخ شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت 1:17 نويسنده unicorn |