|
اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم! |
حرف برا زدن زیاده فعلا حوصله ندارم بنویسم.سر تیتر میزنم تا بعد بیام بنویسم ازشون.
اول اینکه اوضاع داغونه.وویسی پیدا شده که در اون علنا پدر به مادر خیانت میکنه.
حالم از همه چی بهم میخوره.
زن و مرد میبینم عصبی میشم.
دیروز دچار حس عجیب شدم.احساس کردم بابام مرده و دلتنگش شدم.من دوست ندارم اینجوری ببینمش ولی مقصر همه اتفاقا خودشه.
فشارهای روانی فراوان باعث شده کم بیارم یکم.ولی باید طاقت بیارم تا این چند ماهم تموم شه.
احتیاج دارم یکی کنارم باشه و بهم امید بده.هیشکی نیست.دیشب میم ۲ باهام حرف میزد ولی اون آدم مناسبی برای این کار نیست.منم دیگ مثل قبل بهش اعتماد ندارم که خیلی چیزا رو بهش یگم.از میم ۲ هم باعث اذیت و آزارمه.
بعدا میام حرف میزنم الان حالم بده.