اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم!

این روزها حس میکنم انسان نیستم....

واکنشم نسبت به هیچ چیزی طبیعی نیست.البته من به خودم حق مییدم.هیشکی نیست که بهم حق بده پس خودم به خودم حق میدم...صحنه هایی رو در طول این هفته دیدم که با وجود سن زیادم و بزرگسال به حساب اومدنم دیدنشون برام سخت بود. اگر قرار بود ازون صحنه ها فیلم بگیرم و بزارمشون اینستاگرام اینستا ویدیو رو بلاک میکرد و روش مینوشت سنسیتیو کانتنت (محتوای حساس!). خب من حق دارم دیگه آدم نباشم.صحنه ها تو ذهنم مرور میشن ولی اونقدر بی رحمن که دستم به نوشتنشون نمیره...این روزا واکنشم به همه چیز خنثی ست. گریه نمیکنم.چندبار زور زدم گریه کنم اشکی نبومد. درست و غلط معنای خودشونو برام از دست دادن و دیگه بهشون فکرم نمیکنم. من این روزا شدیدا به یک پیشگویی احتیاج دارم. احتیاج دارم یکی بیاد بهم بگه نترس! تهش خوب میشه تو داری تبدیل به الماس میشی و الان داری مراحل تبدیلت رو میگذرونی...ولی من میترسم , میترسم ته قصه ی من بشه شبیه ته قصه ی اوا دورسی تو کلکسیونر عطر...... .

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 11:32 نويسنده unicorn |