|
اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم! |
امروز با همکلاسیم رفته بودم دانشگاه واس انجام دادن یه سری کارای اداری، که دیدمش.من تو سالن کلاس ها بودم که دیدم یکی شبیهش رد شد تو حیاط نرفتم بیرون چون برام مهم نبود.استاد که اومد گفت بریم دفترم،به ما گفت شما زودتر برید. منو دوستم رفتیم.همین که از پله ها رفتم بالا باهاش مستقیما چشم تو چشم شدم.به روی خودم نیاووردم که اصلا تو سالن حضور داره و رفتم جلو در دفتر استاد وایستادم.یکی دیگه از بچه های ترم پایینی هم اونجا بود و دفاع داشته گویا اون منو شناخت و باهم احوال پرسی کردیم.من بهش تبریک گفتم که یهو اون اومد و از وسطمون رد شد رفت پایین.فکر میکنم برای پایانامه اش با استاد قرار داشت.جمع حاضر تو راه رو همه منتظر استاد بودن و اون آقا هم پرسید استاد نیومد؟ من رفتم پای پنجره که ببینم اومده یا نه دیدم اون پایینه و داره با استاد حرف میزنه.وقتی استاد داشت باهاش حرف میزد اون سرش رو گرفته بود بالا و داشت منو نگاه میکرد.وقتی دیدم داره نگام میکنه از جلو پنجره اومدم کنار.فک کنم فکر کرده که بخاطر اون بیرونو نگاه کردم.در واقع اون سرش بالا بود و منتظر بود که من نگاش کنم.
حس بدی پیدا کردم.دیگه ندیدمش فکر میکنم فرار کرد.چون دیگه ندیدمش.