|
اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم! |
هفته ی پیش چهارشنبه رفتم بیرون باهاش.علی رغم میل باطنی اینکارو کردم.وقتی رسیدم هیچ اشتیاقی نداشتم هم بخاطر مسائل خونه هم بخاطر رفتارای خودش.خیلی سرد و جدی برخورد میکردم اون اما مثل همیشه بود. چند روز قبلش بهش گفته بودم دیگه دوستش ندارم و ازین بابت خوشحالم...اون چیزی نگفت فقط گفت از خوشحالیت خوشحالم.منم بهش گفتم شریک غمای من نبودی نمیخوام شریک شادیام باشی.خوشحال نباش. بیرون که بودیم چندبار دستمو گرفت ولی من دستمو از تو دستش کشیدم بیرون.عادت داره هروقت از خیابون رد میشیم دست منو میگیره و خودشم سمتی وایمیسته که ماشینا دارن رد میشن. هروقت باهم دیگه بیرونیم حواسش بهم هست. نمیدونم دلیلش برای این حجم از مراقبت چیه.اون روز دیدم که عکس دختره رو گذاشته بود رو صفحه ی گوشیش. خب واقعیتش اینه حسودیم میشه. از درون آتیش میگیرم. ولی هیچی نمیگم. فقط عذاب میکشم.
از اون روز به بعد بیشتر سراغم اومده. بیشتر باهام حرف زده.برام پستای مختلف میفرسته. دوباره باهام پسرخاله شده.بهش تو کارای پایانامه اش کمک میکنم. دیروز ازم خواست که باهاش برم بیرون.گفت بیا ازت سوال دارم ولی حتی یک کلمه ام راجبش حرف نزد.رفتیم ناهار خوردیم.بعدشم رفتیم چرخیدیم. دو شب قبلش بهم گفته بود که تو خیلی خری پس کی میخوای مخ منو بزنی؟؟؟ منم بهش گفتم من این همه به تو نخ دادم از نخ گذشته بود طناب دادم ولی تو نگرفتی....اونم گفت منم همینکارو کردم و توام نگرفتیش...بعد من بهش گفتم تو خودت به من گفتی که از من آبی برات گرم نمیشه من یکی دیگه رو دوست دارم.....من دیگه چیکار باید میکردم که نکردم؟؟؟؟ لال شد.
دیروز که بیرون بودیم خودشو همش بهم نزدیک میکرد.از اول تا آخر دست منو گرفته بود. حتی تو رستورانم دستمو گرفته بود و ول نمیکرد.انقد اینکارو کرده بود که دستام تا دو ساعت بوی دستاشو گرفته بود.... وقتایی که میخندیدیم پیشونیش رو میچسبوند به پیشونی من و باهام میخندید.....من فاز این پسرو درک نمیکنم نمیفهمم دقیقا چی از من میخواد و چه رابطه ای دوست داره باهام داشته باشه. جوری با من رفتار میکنه انگار من بچه اشم. مراقبمه حواسش بهم هست حتی بهم شدیدا میل جنسی داره ولی همچنان عکس اون دختره رو بک گراند گوشیشه! من درکش نمیکنم. نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
حس بدی دارم.حس میکنم هدفش فقط سواستفاده است. البته تاحالا باهام کاری نکرده ولی حس میکنم داره کاری میکنه که من بی طاقت بشم و شروع کننده ی رابطه بشم و بعدش اون ادامه بده و بگه تو کردی...........خودت خواستی...خودت کردی.......
دیشب به من میگفت شبت بخیر چشم قشنگ... بعد از عین, میم دومین نفری بود که به من گفت چشمات قشنگه.
باید فاصله ام رو باهاش حفظ کنم.میم عادتشه...هر سری کاری کرده که من گول بخورم و فکر کنم دوستم داره و بعدش زده زیر همه حرفاش و گفته که من نکردم تو اینجوری خیال کردی....
کاش بتونم بفهمم که چی از من میخواد. کاش بهم بگه که چی ازم میخواد....
این روزها حس میکنم انسان نیستم....
واکنشم نسبت به هیچ چیزی طبیعی نیست.البته من به خودم حق مییدم.هیشکی نیست که بهم حق بده پس خودم به خودم حق میدم...صحنه هایی رو در طول این هفته دیدم که با وجود سن زیادم و بزرگسال به حساب اومدنم دیدنشون برام سخت بود. اگر قرار بود ازون صحنه ها فیلم بگیرم و بزارمشون اینستاگرام اینستا ویدیو رو بلاک میکرد و روش مینوشت سنسیتیو کانتنت (محتوای حساس!). خب من حق دارم دیگه آدم نباشم.صحنه ها تو ذهنم مرور میشن ولی اونقدر بی رحمن که دستم به نوشتنشون نمیره...این روزا واکنشم به همه چیز خنثی ست. گریه نمیکنم.چندبار زور زدم گریه کنم اشکی نبومد. درست و غلط معنای خودشونو برام از دست دادن و دیگه بهشون فکرم نمیکنم. من این روزا شدیدا به یک پیشگویی احتیاج دارم. احتیاج دارم یکی بیاد بهم بگه نترس! تهش خوب میشه تو داری تبدیل به الماس میشی و الان داری مراحل تبدیلت رو میگذرونی...ولی من میترسم , میترسم ته قصه ی من بشه شبیه ته قصه ی اوا دورسی تو کلکسیونر عطر...... .
حرف برا زدن زیاده فعلا حوصله ندارم بنویسم.سر تیتر میزنم تا بعد بیام بنویسم ازشون.
اول اینکه اوضاع داغونه.وویسی پیدا شده که در اون علنا پدر به مادر خیانت میکنه.
حالم از همه چی بهم میخوره.
زن و مرد میبینم عصبی میشم.
دیروز دچار حس عجیب شدم.احساس کردم بابام مرده و دلتنگش شدم.من دوست ندارم اینجوری ببینمش ولی مقصر همه اتفاقا خودشه.
فشارهای روانی فراوان باعث شده کم بیارم یکم.ولی باید طاقت بیارم تا این چند ماهم تموم شه.
احتیاج دارم یکی کنارم باشه و بهم امید بده.هیشکی نیست.دیشب میم ۲ باهام حرف میزد ولی اون آدم مناسبی برای این کار نیست.منم دیگ مثل قبل بهش اعتماد ندارم که خیلی چیزا رو بهش یگم.از میم ۲ هم باعث اذیت و آزارمه.
بعدا میام حرف میزنم الان حالم بده.
دیشب این موقع ها داشتیم کلی حال میکردیم.قبل عروسی خیلی حرص خوردیم، پولم زیاد خرج کردم ولی خب راضی بودم چون حال کردم و خوش گذشت.امشبم خونه دایی کوچیکه شام مهمون بودیم.دلقکه، خاطره تعریف میکرد کلی خندیدیم.کلا تو جمع فامیلای مامان خوش میگذره، برعکس فاکیلای حسود و چشم تنگ بابا!
از روزی که پامو گذاشتم تو تهران همش به عین فکر میکنم.دلم میخواست ببینمش.ولی خب جواب منو نمیده.چند وقت پیشا که میم۲ حالمو بد کرده بود بهش پیام دادم.جواب پیامم رو با اس ام اس داد.ولی هیچ حرف اضافه ای نزد.منم پیگیری نکردم دیگه.ولی دلم میخواست ببینمش.
با میم۲ دیگه صمیمی نیستم.هفته ی پیش باهاش حرف میزدم، نمیدونم چیشد که برگشت بهم گفت مثل همیشه همه چیو خراب کردم نه؟ منم برگشتم بهش گفتم:
خرابکاری که کاره منه. خودت گفتی هیشکی با من خوشحال نیست. پس اون تخصص منه.
اونم برگشت بهم گفت لال میشدم نمیگفتم کاش.
منم سکوت کردم و نگفتم خدا نکنه.یکم دیگه گلایه کردم،البته خیلی ملایم،فکر میکنم بهش برخورد.ولی اصلا اهمیتی ندادم.
چند وقتیه که مطمئن شدم اون آدمی که من دنبالشم نیست میم.من دلم میخواد یکی باشه که دوستم داشته باشه.نه اینکه من از عشقش تب کنم و اونم صرفا از سر احترام و عذاب وجدان باهام باشه.ولی آخر شب یک لحظه یاد اون سه شنبه ی منحوس افتادم.همون لحظه ای که دستمو گرفته بود و ناز میکرد....دلم خواست این حسه رو بازم تجربه کنم ولی نه با اون...با یکی که دوستم داشته باشه.
تو کتاب زندگی عشق و دیگر هیچ نوشته بود که:
شما ممکنه یه آلوی خوش آب و رنگ و خوشمزه باشین،ولی حتی اگر بهترین آلوی روی کره ی زمینم باشین، یه عده هستن که از آلو خوششون نمیاد.ممکنه این افراد موز دوست داشته باشن.حالا فرض کنین شما عاشق کسی شدین که به جای آلو موز دوست داره.اونوقت شما سعی میکنین از آلو به موز تبدیل بشین،ولی حتی اگرم به موز تبدیل بشین شما یه موز دست دوم به حساب میاین.درحالی که اگر آلو باقی میموندین ممکن بود یکی که عاشق آلوعه بیاد سراغتون و شما رو ستایش کنه.شده حکایت ما.
دلم گرفته امشب و از هر دری هم حرف زدم چون چند وقت بود سرم شلوغ بود و نمیتونستم بنویسم.