اینجا گریزی بود برای حرف زدن با خودم!

همین. چیز خاصی وجود نداره.فقط انگار یه آتیشی شعله ور بود که الان دیگه خاموش شده. همون دیشبم خاموش شد.دعوا نکردیم، اتفاق خاصی هم نیوفتاد....صحبت کردیم فقط و اون خیلی واضح بهم گفت که چه احساسی داره و منی که اینهمه مدت نمیخواستم بپذیرمش بالاخره پذیرفتمش و الان خنک شدم.

دوباره احساس میکنم احمقم. یه احمق در سایز بزرگ.دلم نمیخواد اون قلبه رو دیگه ازش بگیرم.دلمم نمیخواد دیگه حتی ببینمش.تکرار میکنم اتفاقی نیوفتاده و اون هم چیز بدی نگفته فقط من دلم دیگه هیچ کدوم اینها رو نمیخواد!

+ تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ساعت 9:38 نويسنده unicorn |

بهم گفته بود که پروژه که تموم شه بهم یه هدیه میده...گفته بود یه چیز چوبی میسازه و بهم میده. دو روز پیش رفته بود دنبال چوبش و امروزم اینو واسم فرستاده...گفت همشو با دستش شکل داده و دستش درد میکنه. من نمیرم براش؟؟؟؟هنوز تکمیلش نکرده گفت باید روغن بزنه بهش.

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ساعت 21:3 نويسنده unicorn |

قلبم طاقت این حجم از دوست داشتن رو نداره...


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ساعت 20:24 نويسنده unicorn |

خب به جرات میتونم بگم که امروز یکی از قشنگترین روزای زندگی من تو این چند سال اخیر بود.


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 0:45 نويسنده unicorn |

من خیلی میم جدید رو دوست دارم. همش دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی باید صبوری کنم. الان داشتم به میم 1 فکر میکردم. 9 تیر 98 بود که با میم 1 کات کردم. اون اولین پسری بود که من دیوونه وار دوستش داشتم. من هنوزم گاهی وقتا به دوتا پیام آخرش که فرستاد و من نتونستم بخونمشون فکر میکنم... 4 سال از اون روز گذشته. میم جدید رو ولی یجور دیگه ای دوست دارم. دیشب لیست کارایی که نوشته بودم دوست دارم باهاش انجام بدم رو نشونش دادم. 5 تا مورد توی لیست بود به محض اینکه دید گفت بیا دوشنبه مورد 1و2و5 رو انجام بدیم. من بسیار ذوق داشتم. حالا قرار شده سه شنبه بریم سینما ابلق ببینیم, بعدش واس ناهار بریم ساندویچ کثیف بخوریم و قرار شده که اون پیرهن چهارخونه و شلوار جین آبی بپوشه. امروزم وقتی بهش پیام دادم بهم گفت که رفته بوده مواد اولیه ی مورد 3 لیست رو تهیه کنه. یه چوب خیلی خوشگل گرفته بود. قراره با اون چوبه واسم یه قلب و یه روباه بسازه. من فکر میکنم دوستش دارم چون دلم میخواد بخاطرش هر کاری بکنم.الان داشتم به این فکر میکردم که اگه خدای نکرده موقع کار کردن بلایی سرش بیاد من حاضرم براش کمپوت آناناس بخرم. من حاضرم خودمو بخاطرش تغییر بدم, برخلاف عقایدم و شخصیتم حاضرم اینکارو بکنم. انقد دوستش دارم که نمیدونم باید چیکار کنم......

+ تاريخ یکشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۱ساعت 19:22 نويسنده unicorn |

قالبمو تغییر دادم. بوی پاییز داره میاد. من این فصل رو دیوونه وار دوست دارم, عحیب دوستش دارم احساس میکنم تمام اتفاقات خوب زندگی من تو این فصل افتاده. دلم میخواد تو فصل پاییز بمیرم میخوام آخرین فصلی که می بینم پاییز باشه. دوستش دارم حس و حالش رو , رنگ آمیزیش رو , هوای مطبوعش رو.... خیلی دوستش دارم.

+ تاريخ جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 20:29 نويسنده unicorn |

دیشب بهش میگم که من دیگه به این نتیجه رسیدم که میتونم دوست خوبی برات باشم ولی جی اف خوب نه. برگشته میگه منم که دارم از اول همینو میگمممممم. منم بی اف خوبی نمیشم واس تو. بعد من بهش گفتم البته تو فازت معلوم نیست کلا یه روز میگی میخوای صبر کن یه روزم اینو میگی. یک ساعت بعدش دیدم استوری گذاشته از یه فیلم. دختره تو فیلم به پسره میگه:

- بالاخره میخوای از من درخواست کنی باهات بیام دیت یا نه؟

پسره میگه:

- من فقط منتظرم زمان درستش برسه. بعد دختره ناامید میشه بهش میگه بعدا میبینمت.(منظورش این بود خیلی اسکولی) پسره هم برمیگرده میگه :

من منتظرم زمانش درستش از ره برسه چون وقتی بهت پیشنهاد بدم تو دیگه هیچ راه برگشتی نداری. اونموقع تو میشی همه زندگی من ,الویت من , اول و آخر من....

حالا نمیدونم بعد اون مکالمه بالا مخاطب این استورری من بودم یا نهههههههههههههه.

دلم میخواد بکشمش. بعد مثل a rose for emily تا آخر عمر با جنازه اش زندگی کنم.

+ تاريخ جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 10:26 نويسنده unicorn |

میشه گفت همه چی خوبه. من الان یه زندگی عادی و خوب دارم. از وقتی استعفا دادم درآمدم کمتر شده ولی خداروشکر صفر نشده کم و زیاد خدا میرسونه. امروز دومین جلسه ی فیزیوتراپی رو رفتم.نمیدونم چرا با این اپراتورای فیزیو انقد خوب ارتباط برقرار میکنم. این خانومه عاشقم شده. با اپراتور مامانم خیلی رابطم اوکی بود. همه چیز خیلی خوبه ها شرایط خونه, اوضاع مالی, الان یه دوستم دارم که هروقت دلم بخواد میتونم باهاش برم بیرون. تازه این پسره هم هست و میتونم با اونم برم بیرون. ولی با وجود این من ته ته ته ته دلم مرگ میخواد. من خوب میخورم, خوب میگردم , خوب معاشرت میکنم , تقریبا میشه گفت که خوب هم میخوابم ولی میل به مردنم همچنان زیاده. فکرکنم دیگه از دست رفتم. شاید دیگه نباید ادامهبدم بیشتر ازین. کاش خودش منو ببره که من مجبور به سلف دیستراکشن نشم. قبلا میترسیدم به خودکشی فکر کنم چون جراتش رو نداشتم. الان میترسم بهش فکرکنم چون هیچ بهونه و دلیل و انگیزه ای برای زنده موندن ندارم. هر لحظه آرزوی مرگ دارم. من دلم نمیخواد ناشکری کنم. ولی زندگی کردن این روزا خیلی سختم شده. خیلی زیاد. بی حس مطلق تمام وجودمو گرفته. یعنی آخر عاقبت منم قراره مثل همه اون آدمایی بشه که یک روز قبل مردنشون از ته دل داشتن میخندیدن؟؟؟؟؟ همونایی که هیشکی فکرشو نمیکرد خودشونو بکشن...........

آرزو دارم که شبی بخوابم و صبح دیگ از خواب بیدار نشم. من حتی از جهنمت هم دیگه نمیترسم. واقعا نمیترسم. بیا ببر منو با خودت.

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 21:10 نويسنده unicorn |

دیشب کاملا یوهویی گفت میای فردا ببینمت؟ کمکم کن کارای پایاناممو بکنم. گفتم باشه میام. رفتم دیدمش. به معنای واقعی کلمه زشته. صورتش واقعا زشته. قدشم کوتاهه. تنها حسن ظاهریش هیکلشه. ولی من دوستش دارم. تو یه خانواده ی داغون بزرگ شده پر از عقده و کینه است. ولی جنتلمنه. اما مشخصه که دوستم نداره. این اذیتم میکنه. من دوست ندارم هزینه ها همش گردن اون باشه. امروز هرچی اصرار کردم حساب کنم نذاشت. موقع برگشت بیشتر مسیرو پیاده روی کردیم چون میخواستیم باهم باشیم. توی مسیر داشت از خاطرات سربازیش میگفت و من بقدری خندیده بودم که دل درد گرفتم. کار به جایی میرسید که وسط راه وایمیستادم که کامل بتونم بخندم. چقدر حیف که این احمق از من خوشش نمیاد. چقدر حیف که من کم صبرم. دلم میخواد همش کنار من باشه. دلم میخواد همش باهاش حرف بزنم. با اینکه همش ناراحتم میکنه و استرس میگیرم از دستش ولی بازم میخوام که باشم باهاش. خاک تو سر من.

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 18:32 نويسنده unicorn |

همچنان اندوهگینم. دیروز ازش پرسیدم چرا فاصله میگیری؟ انکار کرد. دو بار دیگه هم ازش پرسیدم. واس اینکه منو از سرش باز کنه برگشت گفت: یکم بهم فضا بده. حقیقتا بهم برخورد. چون من اونقدری باشخصیت و با شعور هستم که همیشه حواسم به طرف مقابلم هست, همیشه حواسم هست که اطرافیانم بخاطرم معذب نشن. ولی خب سکوت کردم. هیچی نگفتم. چون میدونم حواسش پرت بود. اصلا منو نمیدید. اون یک جمله ای هم که نوشته بود مطمئنا به این خاطر بوده که دستش زیر ساطورمه. کارش پیشم گیره...کارشو انجام ندادم. هیچ میل و رغبتی واس انجام دادنش ندارم. راستشو بخوام بگم احساس بدی بهش دارم شمارشو امروز پاک کردم و تصمیم گرفتم دیگه دووستش نداشته باشم. پریشب بهم گفت که یه دختر هیکلش میزون باشه سگم باشه من میمیرم براش. این یعنی که هیجی جز اندام و جذابیت جنسی واسش مهم نیست. این حرفشم خیلی دلسردم کرده.من فکر میکردم آدم فهمیده ای باشه ولی نیست. بدم میاد ازش و ناراحتم که باعث ناراحتیم شده. البته اون مستقیما چیزی نگفته و کاری نکرده ولی من همش حس میکنم باهام بدرفتاری شده. من نمیتونم این شرایطو تحمل کنم. من باید بگذرم........

+ تاريخ جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 11:18 نويسنده unicorn |

انتقام بگیرم؟ یا بگذرمو بگذارمش با دگران؟

من دیگه به اینجام رسیده (با دستش به زیر چونه اش اشاره میکنه). این یارو (آره دوستش دارم و بهشم میگم یارو) همش با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه.من عاشق صبوری نیستم. اصن کاش دستم میشکست و اون روز کلا بهش پیام نمیدادم که این بتونه منو شناسایی کنه, که من باز برم سرخونه اول که بشه روز از نو روزی از نو. من نمییتونم بشینم منتظر بمونم تا این عاشق من شه غرورم همش مانعم میشه. نمیخوام تاریخ تکرار بشه.ولی خب من میدونم که عاشق باید صبور باشه و باید از غرورشم بگذرره. نمیدونم کی رو انتخاب کنم خودمو یا اونو؟

فعلا یکم دوری میکنم. پروژه تموم شه تا بعد ببینم چی میشه.

سگ زندگی و دنگ و فنگاشو بگاد. یک روزم ذهنمون آسوده نیست همش ازار روانی همش همش همش.بابا خدایا من میدونم انسان همیشه باید درگیر یه چیزی باشه وگرنه دهنش سرویسه, ولی من واقعا دلم میخود مغزم تهی باشه. مای برین ایز عان فایر. چیل می عاوت عور کیل می.

+ تاريخ پنجشنبه دهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 17:58 نويسنده unicorn |

امروز حالم خیلی بده. اصلا حوصله ندارم. حس بدی دارم. یه حس پارانوئیدی که بهم میگه این پسره تو این چند روز فقط داشت تحملم میکرد که کارش راه بیوفته. از دیشب این فکر مثل خوره افتاده به جونم. دلم میخواد سگ محلش کنم‌. پیام ندم بهش و باهاش حرف نزنم. دلم میخواد کار رو هم تحویلش ندم. آخه نصفش دستم مونده. ظاهر واسش خیلی مهمه. من اصلا زشت نیستم، حتی خودشم بارها بهم گفته خوشگلم ولی نمیدونم چرا حس میکنم نمیپسنده منو. اصلا حالت انزجار بهم دست میده وقتی به این فکر میکنم که چرا ظاهرم باب میل یه مرد نیست.... فراری شدم از همه جنس مخالفا. من فکر نمیکنم این آدم موندنی باشه، تایپ من باشه، من بعید میدونم بتونم باهاش کنار بیام، من اهل تا ابد ناز کشیدن نیستم! من مغرورم. من ناز دارم من دلم میخواد دوست داشته بشم‌. ولی نمیشه‌. میدونم که زود دارم جا میزنم ولی پیر شدم، خسته‌ام از تلاش های بیهوده ام.ناراحتم و افکار پارانوئیدی امونمو بریدن. ولم نمیکنن اصلا‌. دلم رهایی میخواد. رهایی مطلق از همه افکار تو ذهنم.

+ تاريخ چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 13:58 نويسنده unicorn |

امید و اشتیاق و علاقه ی من یک شبه با یک جمله فرو ریخت.... چهار روز خودمو کشتم تا کاری که بهم سپرده بود رو انجام بدم ولی حس میکنم الان که کارو تحویلش دادم تبدیل شده به همون آدم سابق. همونی که نمیخواست منو. دقیقا همون.و من دستم به هیچ جایی بند نیست. هیچ جا.

+ تاريخ چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 5:32 نويسنده unicorn |

تنوع طلبم؟ شاید هستم نمیدونم. ولی تنوع طلب پیگیری هستم. فکر کنم زن سین بارداره. به درک. واقعیت اینه که برام مهم نیست من فقط مینویسم که ثبت بشه. فعلا تمرکزم رو این پسره است. روز تولدش بهش پیام دادم با اکانت فیک و اون منو شناخت. انکار کردم و پیگیرش نشدم ولی استوری گذاشت که برم باهاََش حرف بزنم. تهش بهم گفت پیشنهاد کاری دارم برات و دعوتم کرد به یه قرار. تو راه که بودم داشتم به این فکر میکردم که یعنی واسم گل میخره؟ حتی یک درصدم احتمال نمیدادم بخره ولی خریده بود. ار بعد اون روز رفتارش عوض شده باهام. من هنوزم ازش خوشم میاد. 5 ماه ازون روزی که گفتم دیگه اسمشو نمیارم گذشته ولی حسم کم نشده که هیچ زیادم شده. دلیل دوست داشتنمو میدونم ولی توضیحش نمیدم حسش نیست.الان داریم باهم یه کار مشترک انجام میدیم. نمیدونم تهش قراره چی بشه ولی خیلی خوشبین نیستم. ازین یکیم باید بگذرم. دلم نمیخواد ولی فک کنم تنها راه چاره ام همین باشه.

من اونقدر منتظر موندم که یکی بیاد و دیوونه وار عاشقم شه که تهش مجبور شدم خودم این کارو بکنم. یعنی جای اینکه تا اخر عمرم انتظار بکشم تصمیم گرفتم خودم دیوونه وار و بی مهابا یکی رو دوس داشته باشم. الانم این حس رو دارم ولییییی تا چند ماه دیگه باید بگذرم ازش و این تنها چیزیه که آزارم میده. دیشب نخوابیدم فکرش نمیذاشت خوابم ببره. همون موقع بهش پیام دادم و گفتم خوابم نمیبره از فکرت. صبح جواب دادکه منم خیلی بهت فکر میکنم ولی الان وقتش نیست و امادگی نداریم هیچکدوم. بلاتکلیفم و در عذاب ,هم حس خوبی دارم هم دارم شکنجه میشم از بلاتکلیفی و هم اینکه دلم میخواد کنارم باشه نزدیکم باشه. بببینمش.

+ تاريخ شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ساعت 14:32 نويسنده unicorn |

چقد خوبه که توانایی اینو داشته باشی بتونی یکی رو اونقدر درگیر خودت بکنی که حتی بعد ول کردن طرف و بیخیال شدنش هم، طرف بعد مدتها فکر کنه هر ناآشنایی که بهش پیام میده تویی. امشب فهمیدم اون پسره ی احمق از خود راضی که یه روزی ازش خوشم میومد، توهم اینو داره که هر دختری که بهش پیام میده منم! زیبا نیست؟

پ.ن : من بهش پیامی ندادم، کلا دیگه بهش فکرم نکردم. فقط تو سکوت استوری هاشو میدیدم.

از کار بیکار شدم.نمیتونم بگم حس خوبی دارم چون من پول رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم.الان دیگ مثل قبل پولدار نیستم، پس طبیعتا خوشحالم نیستم.بی هدفم همچنان، ولی یه فکرایی دارم که اگه بگیره خیلی خوب میشه.

هنوزم بزرگترین کمبود من تو زندگیم نداشتن عشقه. کسی که بتونم با تمام وجودم دوستش داشته باشم.

امشب تولد سینه. و من دلم براش تنگ نشده که هبچ، حس خاصی هم ندارم. درواقع اصلا یادمم نبود. یهویی یادم افتاد.چند روز دیگه هم تولد میمه.خب که چی؟ غصه ی اینارم من بخورم؟ سگ همشونو بگاد! من دلم یه آدم حسابی قشنگ میخواد.یکی که بیاد و دیگ نره.

+ تاريخ سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ساعت 1:20 نويسنده unicorn |